دیروز غروب حول و حوش ساعت ۹ شب داشتم از اداره برمی گشتم بطرف منزل . تو سرمای این فصل زمستون که همه تون واقف هستید پسرکی هم سن و سال ایلیا ( ۳ الی ۴ سال ) در اطراف میدان هفت حوض تکیه داده به دیوار و دسته ای پاکت فال حافظ بدست خیره شده بود به روبروش. یاد بنر تبلیغاتی بزرگی افتادم که در خیابون عباس آباد نزدیک مترو نصب کرده بودند به مناسبت مراسم تجمع علی اصغرها که هماهنگ شده بود در کل کشور و حتی کشورهای خارجی. پسرک اصلا حرف نمی زد و واقعیتش این بود که اصلا نمی دونست داره چیکار میکنه . یه صورت بی حال و لپ های قرمز یه دست در جیب و دست دیگه که پاکت توش بود هم سرد و سرخ . بر میگردیم به مراسم که مادران و پدران خیلی معتقد یه سربند سبز به سرهای بچه های چاق و سیر خودشون بستن و گرم و نرم بچه به بغل به این دست مراسمات تشریف میبرن . تو ذهن پسرک چی میگذره: من کی هستم ؟ من فکر کنم باید یه مامان داشته باشم ؟ مامانم کجاست ؟ چقدر اینجا سرده ؟
مداحان دارن از علی اصغر حسین میگن و تشنگی و گلوی خشک و پسرک نگاه میکنه به آدمهایی که از سرما تو خودشون فرو رفتن و بسرعت میرن بطرف خونه هاشون که بشینن کنار بخاری هاشون تا گرم شن و اون باید بمونه و نمی دونه برای چی ؟ به پسری هم سن و سال خودش نگاه میکنه با لباس زیبا و رنگارنگ که تو بغل مادرش نشسته و سرش رو تکیه داده به سر مادرش. به خونه رسیدم در که باز میشه ایلیا میپره تو بغلم و میگه برام چی خریدی ؟ و من به دستهای گرمش نگاه میکنم و چقدر خوشحالم روزی رو به پایان بردم و دستهای پسرم گرمه . عیبی نداره که اگه دست یکی دیگه مثل ایلیا سرده
تف به روی سیاهم


نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 12:59 موضوع | لينک ثابت
درباره محرم نوشتن خیلی سخته. نمی دونم چرا ؟ شاید بخاطر اینکه همه ما در خانواده هایی بزرگ شدیم که از ابتدا حرمتی که برای امام حسین قائل بودن باعث شده بود که غیر از قصه خون و سر بریده و آب و.... دیگه فکری نداشتن .
ولی اولین باری که حقیر یه خرده بیشتر به امام حسین فکر کردم بعد از خواندن کتاب " حسین وارث آدم " علی شریعتی بود.
تو دنیایی که ما زندگی میکنیم ُ کشتار و قتل و تعرض به انسانها سابقه خیلی خیلی زیادی داره . حتی بعد از اسلام هم بین مسلمونا از این قبیل اتفاقات بسیار مشاهده شده ولی شهادت امام حسین یک اتفاق نادر بود از این جهت که یکی ازانسانها بواسطه عقیده اش بطور عجیبی خودش و خانواده اش رو برد به مسلخ حماقت انسانی . برای من تشنه شدن و علی اصغر و سر بریده در درجه دوم این حماسه قرار داره و حتی پایین تر . چون وحشیانه تر از این کشتار در عالم بوده و هست . اینکه یکی در برابر زور و تزویر ایستاده خیلی با ارزش تره . اعتقادم اینه که حسین دقیقا در برابر دروغ ایستاده و دریغ که الان چیزی که ما در جامعه باهاش روبرو هستیم دروغه محضه و ما خیلی راحت از کنارش میگذریم و از حسین افسانه ای ساختیم و یکی دوماه در سال لباس سیاه برای کسی می پوشیم که سپیدترین انسانهاست . به مراسمات عزاداری در ممشی و یا جاهای دیگه نگاه کنید. هرساله یه عده آدم منفعل جمع میشیم تو ممشی وهر ساله یکی سنج بزرگ می خره ُ یکی طبل میخره که تصورشون اینه که اگه هرچی صدای دسته روی و طول و عرض دسته ها بیشتر باشه کلفتی شفاعت برای برگزارکننده ها بیشتره . عجبا
جای دوری نمیرم همین ابوی بنده که امسال نیت کرده یه بلندگوی دستی برای دسته ممشی بخاطر نذری که کرده خریداری کنه و هیچ رقمه با این قضیه کنار نمی آد که هزینه این بلندگو حداقل با این شرایط اقتصادی که داره مردمان طبقه متوسط به بالا رو جر و واجر میده ُ میتونه یه خانواده مستمند رو خوشبینانه یه هفته سیر کنه . خاصیت این بلندگو برای امام حسین چیه ؟ اینه که یه عده دیگه ( اینجور که من تا حالا درک کردم ) تو صف می ایستن و چنان با غروری پشت این بلندگوها نوحه های سخیف و مبتذل تلاوت میکنن و بعد از اتمام کارشون چنان شیفته خودشون میشن که فکر میکنن مردمانی که اونها رو در حال مداحی دیدن تصور می کنن مداح در بهشت برین در کنار حسین و یارانش قدم میزنه . احساس من اینه که درصد بالایی از شرکت کنندگان در مراسم امام حسین یه جورایی دارن از اینکه دیده بشن ارضاء میشن. چون بعد از عزاداری هیچ تغییری در فکر و عمل مون حاصل نمیشه و همچنان به رفتار مزورانه و تهوع آور گذشته مون ادامه میدیم . این عمل خیلی وحشتناکه . وقتی گلسرخی کمونیست و گاندی حسین رو سرمشق خودشون قرار میدن و تا دم مرگ رو آرمان هاشون می ایستن به تصور من شناخت شون از حسین بیشتر ازما مسلمون های عوامه که برای ایستادن در جلوی دسته ها ازهم دیگه سبقت میگیریم .


نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 10:0 موضوع | لينک ثابت
تو عروسی قاسم پسرخاله محسن هم تشریف داشتن . این فرد یکی از جوانان قدیمی به ظاهر بی حاشیه ممشی بوده و هست . کسی که اولین بار با ایشون ملاقات کنه تصوری که براش بوجود میاد مثل تصور طفلان مسلمه . از بس این آدم مظلومه . خیلی آروم حرف میزنه و خیلی حرکاتش اسلوموشنه . ولی در پس این شخصیت آروم یه شخصیت دیگه ای وجود داره که با ظاهرش صدوهشتاد درجه متفاوته . یعنی اگه ایشون بین دوستان وهمسن و سال های خودش قرار بگیره چنان افکار پلیدی ( درقالب شوخی کردن ) اونو احاطه میکنه که کسی که در صید شوخی های شهرستانی اون بیوفته تا حد مرگ پیش میره . اجازه بدید مثالی بزنم :
در قدیم محسن یکی از اولین کسانی بود که دارای نیسان بود تو ممشی . خوب بالطبع مردم ممشی برای جابجا شدن و یا حمل و نقل هیزم و بار .... به ایشون مراجعه میکردند. یه بار محمدعلی محمدپور ننه مرده به همراه محسن برای آوردن هیزم میرن بطرف عسل و وقتی هیزم رو بار میزنن ممدلی برای کاری از ماشین دور میشه و هنگامی که به سمت ماشین برمیگرده از دور می بینه نیسان محسن لبه یه پرتگاه بصورت اریب پارک شده و خود محسن هم دمرو نزدیک نیسانش افتاده .( این لحظات رو تصور کنین با قیافه ممدلی ) از همون دور شروع میکنه به صدا کردن محسن : محسن محسن ( یواش ) محسن محسن ( بلندتر ) محسسسسسسن محسسسسسن ( باگریه ) آقا مثل چی میدوه طرف محسن و آغوش کشیدن اون که محسن طاقت نمیاره و شروع میکنه به خنده و شما تصور کنید قیافه ممدلی رو که باصورتی مثل گچ افتاده و تا بیست دقیقه یا نیم ساعت هنگ کرده بود و از این واقعه به بعد ممدلی دیگه بچه دار نشده !!!!!!
بزارید یه مثال دیگه بزنم : همدوره ای های محسن رسم داشتن ( الان هم فکر میکنم ادامه میدن ) که هر وقت بنا به مناسبتی دور هم جمع شدن یه غذایی و یا گوشتی تهیه میکنن و شبی رو در جنگلهای اطراف ممشی سپری میکنن . یه شب که امین شیرزاد بیچاره هم باهاشون بود پرویز سوادکوهی و همین محسن معلوم الحال ذهن خبیث شون بکار میوفته که امین رو (معذرت میخوام) پاره کنن . آقا یکی با امین میره ممشی وسیله ای رو بیارن و بقیه هم که در نزدیکی امامزاده علی اطراق کرده بودند منتظر موندن تا امین بیچاره از ممشی برگرده . امین که از بالاکچب داشت نزدیک امامزاده میشد محسن و یاران خیر ندیده افتادن تو جاده بالاکچب و با تمام قوا شروع کردند به داد و بیدادکردن که : پرویز آ پرویز پرویز ..............وقتی رسیدن به امین با گریه و زاری داد میزدن که پرویز با ماشینش ( پرویز قدیما یه لندرور داشت ) از دره های بالاکچب سقوط کرد به شنی دره . حالا تصور کنین قیافه امین شیرزاد رو که فریاد زنان که : خرزاه آ مه خرزاه ................. با تمام قوا سرازیر شده بطرف شنی دره و همینطور که این بدبخت مثل جت به پایین میرفت آقایون ( محسن و پرویز و دوستان ) از اون بالا ایستاده و کر کر خنده سر داده بودن .
بعله دوستان این داستانها بخش کوچکی از شخصیتهای متفاوته این داداشمونه ( محسن ) . خلاصه بگم خیلی گول ظاهر این بشر رو نخورین . حالا از شوخی بگذریم پسرخاله محسن یکی از قابل احترام ترین افرادیه که من تو عمرم دیدم و خلقیات فوق که عرض کردم باعث شده محسن خان یکی از دوست داشتنی ترین و شوخ تربن افراد ممشی باشه .
پینوشت : این خاطرات رو خودشون برامون تعریف کردن و چندسالی از این وقایع میگذره و اگه چیزی اضافه و یا کم شده به ذهن ناقص بنده ببخشید.
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 12:47 موضوع | لينک ثابت
این وبلاگ نویسی ما هم داره تف سربالا میشه . خوش بحال بهرام شیرزاد که به ....ش هم نیست و یه دوتا مطلب از سی سر و محل زندگیش نوشت و شد بی خیال همه طرفداران و هواداران دوآتیشه وبلاگش . ما چشممون کور شد به وبلاگش که هر روز با نذر و نیاز میریم سراغ وبلاگش ولی انگار نه انگار که یه مسئولیتی که قبول کردی تعهد داری که ادامش بدی . بقول اون دوستی که در جواب بهرام که نوشته بود : نیازمند یاری سبز دیگران هستم گفته بود که مثل اینکه بهزیستی باز کرده . از همینجا به دوستان اعلام میکنم که اگه بهرام تا آخر هفته یا اون هفته و یا ...... مطلب جدیدی تو وبلاگش نذاره با کمال احترام یه چندتا بد وبیرای آبدار و مثبت ۱۸ در وبلاگ فخیمه خودش نثارش میکنم. از وبلاگ مجید ربیعی بگم که فقط کارش شده کپی و پیست کردن مطالب دیگه . یا بازی های مزخرف میذاره و یا جوک های دیگران رو دزدی میکنه و یا این اواخر بزور مارو مجبور میکنه که درباره عموی تیکه اش تو وبلاگ یه چیزی بنویسم و جالبه که تو عروسی قاسم مطلبی رو که درباره رحیم نوشته بودم به خودش گفتم یه حالی کرد اساسی !!! بقول مازندرانی ها " چکه زو خنده کرده " جل الخالق ! مخصوصا با اون نظری که میگفت رحیم همونیه که چهارتا کلیه داره . از وبلاگ مصطفی ربیعی بگم که اینجور من می بینم آقا مصطفی میتونه در دوره بعدی نمایندگی مردم قائمشهر و سوادکوه و جویبار کاندیدای بسیار مطرحی بشه و با توجه به شناختی که من تو این چند مدت با این عزیز پیدا کردم و تعصبی که در ایشون سراغ دارم مطمئن هستم کلیه افراد خانواده ربیعی به تمامی مناصب این شهرستانها منصوب میشن . میمونه وبلاگ مهدی بازیار . این پسر اساسا عاشقه و همچنین بقول خودش عاشق گیتار. من وقتی اشعار و مخصوصا نظرات مخاطبین وبلاگش رو میخونم یاد داستان سیندرلا و زیبای خفته و از اون بالا کفتر می آیه میوفتم و اینقدر منتظر میمونه تا نظرات وبلاگش بشه صدتا و مطلب بعدی سرائیده بشه . و محمدحسین آستین عکاس که گهگاهی دلمون خوش بود از آدمی و یا پرنده ای و چرنده ای یه چندتا عکس بزاره تو وبلاگش که اونم هر دفعه ایشون مثل شهاب سنگ سالی یه بار میاد و غیبش میزنه . و درنهایت علی سوادکوهی با این وبلاگ زاقارتش . واقعا جای تاسف داره این یارو با این خزعبلاتی که هر روز فرت و فرت راهی وبلاگش میکنه که اصلا ارزش خوندن نداره و همیشه هم از یه چندتا عکس از مطالبش بدتر هم میزاره تو وبلاگش ادعای وبلاگ نویسی هم داره .
پی نوشت : ها چیه ؟ فک تون افتاد . بی خیال . خواستم یه مزاحی کنیم . همتون رو دوست دارم و روزی نیست که منتظر مطالب و دیدگاهاتون تو وبلاگ های شریف شما نباشم .
عکس : رحیم ربیعی وقتی کوچک بود در منزل قلی دایی !!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 14:51 موضوع | لينک ثابت
تو دو سه روزی که در ساری و در منزل پدری اقامت داشتیم نتونستم به کرم فیلم دیدنم فائق بشم و از آنجاییکه ابوی از داشتن دستگاه پخش فیلم محروم هستن ( تمام منبع دستیابی نسل قدیم همین تلویزیون و برنامه های مزخرف اونه ) از خواهرم دستگاه پخش و یه فیلم قرض کردیم و نشستیم اونو دیدیم . و چه فیلمی !!!
قبلا تعریف فیلم " درباره الی " رو خیلی شنیده بودم ولی نه اینکه به سینما نمیرم ( آخرین فیلمی که تو سینما دیدم مارمولک بود ) منتظر بودم تا سی دی این فیلم بیاد تا ببینمش . (قابل توجه آقاسعید آستین که خوشبختانه این فیلم هم کپی نبوده )
یه جمله هست تو این فیلم که میشه گفت اساس این فیلم رو تشکیل میده : یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه
چندسالی بود که هیچ فیلمی منو اینقدر شوکه نکرده بود. بنظر من تو هر زمینه فیلم سازی این فیلم بطور عجیبی پرقدرت ظاهر شده . داستانشو که نمیگم ولی بازیگری تو این فیلم بی اندازه محشره. فیلم برداری عالی و همینطور تدوین .....
اجازه بدید تم اصلی داستان رو بگم. قضاوت و متاسفانه قضاوت غیرمنصفانه . چیزی که تو مملکت ما بیداد میکنه و دقیقا ریشه در برخی از سنن و عرف مزخرف ما مردمان ایران داره . البته موضوع فیلم بنوعی جهانی نیز هست . ولی تو مملکت ما بیشتر دیده میشه . یه وقتی پرویز پرستویی که قبل از بازیگری تو دادگاه کار میکرد تعریف میکرد که زنی بود با چشمهای روشن و زیبا با شوهری کارگر که این زن با تمام پاکی از آنجاییکه مورد نظر مردان دیگر بود و به اونا محل نمیذاشت در اثر همین قضاوتها و حرف و حدیث های مزخرف خاله زنکی مورد شک شوهرش قرار گرفت و شوهر احمقش اونو یرد به بیابونهای قم و چشمانش رو از کاسه درآورد و زن رو درحالی پیدا کردن که داشت دنبال چشماش رو زمین میگشت . این ترازدی هر روز داره تو مملکت ما اتفاق میوفته و درباره الی اینقدر زیبا به این موضوع پرداخته که مارو به بهت میبره . حتما ببینید و دقیق ببینید تلخی بی پایانه الی رو
.

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 10:16 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
سلام
ممشی یه جاییه تو شهرستان سوادکوه ، یه جاییه اون بالاها که دیگه راه به اونجا ختم میشه ، یه جایی که فقط و فقط صدای باد میاد و صدای پرندگان ، یه جایی که آدماش مثل طبیعت هستن
فهرست اصلي
پيوندهاي روزانه
چالش
ممشی کرد
محمدحسین آستین
محمد نوری زاد
مصطفی ربیعی
مهدی بازیار
مسیح علی نژاد
تورجان
سایت آپلود
شراگیم
مجید ربیعی
نوشته هاي پيشين
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
طراح قالب
POWERED BY